تبلیغات
Biiist!!! - مطالب reza .
ولی اگه به شب قدر و احیا اینا اعتقاد دارین و میرین واسه دعا؛یادتون باشه این شبا فقط بیدار موندن نیست این شبا برای بیدار شدن خودمونه


تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 11:07 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
من اونجایی شکستم 

که پدرم با موهای سفید و عینک جدول حل میکرد و دیدم برای حیوانی 

بیفایده و باربر دوحرفی ، اسم منو تو 2 تا مربع جا داده :))



تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 | 12:40 ق.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
ﺩﯾﺸﺐ ﺍﺯ ﺟﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﭘﻮﺭﺷﻪ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﺪﻡ ...
ﯾﻪ ﺩﻓﻪ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﭘﺮﯾﺪ ﺟﻠﻮ ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ....
ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺯﺩﻡ ﺭﻭ ﺗﺮﻣﺰ !!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﭘﺘﻮ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪ ....



تاریخ : سه شنبه 26 خرداد 1394 | 12:10 ق.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
یک باغ پر از فلفل سبز

پر از فلفل قرمز

فلفل قرمز تند تند

فلفل درختی

سس کچاپ تند،فلفل پشت درختا، حوری فلفلی، فلفل اونجا، فلفل همممممه جا

یارو داره بهشتو واسه هندیه توصیف میکنه که ایمان بیاره =))



تاریخ : دوشنبه 25 خرداد 1394 | 11:57 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی میکنم ..امروز میخوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده که 12 تا تخم مرغ رو جدا کنین و بزنین ولی من کاسه به اندازه کافی نداشتم واسه همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ ها رو توش بزنم.

 

 

سه شنبه



ما تصمیم گرفتیم واسه شام سالاد میوه بخوریم ..در روش تهیه اون نوشته بود..بدون پوشش سرو شود ..خوب منم این دستور رو انجام دادم ..ولی ریچارد یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون ..نمیدونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسشون سالاد رو سرو میکردم.. اون جور عجیب و شگفت زده به من نگاه میکردن

 

 

چهار شنبه

 

من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه این کار که میگفت قبل از دم کردن برنج کاملا شستشو کنین .پس من آبگرمکن رو راه انداخنم و یه حموم و شستشوی حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم..ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت

 

 

پنجشنبه

 

بازم امروز ریچارد ازم خواست که واسش سالاد درست کنم ..خوب منم یه دستور جدید رو امتحان کردم ... تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف کاهو پخش کنین و بزارین یه ساعت بمونه قبل از این که اونو بخورین ..

خوب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیدا کردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پلا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بلای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره

ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟؟

 

نمیدونم چرا ؟..عجیبه!!! ..حتما خیلی تو کارش استرس داشته ..باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم

 



 

جمعه

 

امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم ..نوشته بود همه مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک ..خوب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه ی مامانم ..ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود .چون وقتی برگشتم خونه.. مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه ..مونده بودن

 

 

شنبه



ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه مراسم روز یکشنبه اونو آماده کنم ..ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه میشه یه مرغ رو واسه یکشنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد ..قبلا به این نکته تو مزرعه مون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش های خوشگلش ..وای من فکر میکنم مرغه خیلی خوشگل شده بود

وقتی ریچارد مرغه رو دید ..اول شروع کرد تا شماره 10 به شمردن و ولی بازم خیلی پریشون بود ..

حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسش برقصه.

وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و زاری و هی داد میزد

 

..آخه چــــرا من ؟؟چــــــرا من؟

 

آها ..حتما به خاطر استرس کارشه ..مطمئنم 



تاریخ : جمعه 18 اردیبهشت 1394 | 01:27 ق.ظ | نویسنده : reza . | نظرات

مایكل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسیر همیشگی شروع به كار كرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یك مرد با هیكل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی كه به مایكل زل زده بود گفت: «تام هیكل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

مایكل كه تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.

روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیكلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست

و روز بعد و روز بعد
 

این اتفاق كه به كابوسی برای مایكل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایكل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل كند و باید با او برخورد می كرد. اما چطوری از پس آن هیكل بر می آمد؟

بنابراین در چند كلاس بدنسازی، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پایان تابستان، مایكل به اندازه كافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا كرده بود.
 

بنابراین روز بعدی كه مرد هیكلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیكل پولی نمی ده!»مایكل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»
مرد هیكلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیكل كارت استفاده رایگان داره.»


تاریخ : جمعه 18 اردیبهشت 1394 | 01:04 ق.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
سلام خانوم

- سلام

-من از آزمایشگاه تماس می گیرم

- بفرمایید ، امرتون؟

-میخواستم بگم متاسفانه آزمایشهای همسرتون با یکی دیگه قاطی شده و ما الان دو تا جواب آزمایش متفاوت داریم

-اوا ! یعنی چی خانوم؟ این چه وضعشه؟

- متاسفم! ولی کاریه که شده

-حالا جواب آزمایشها چی هست؟

-یکیشون آلزایمر داره و یکی دیگشون ایدز

- وای ! حالا من باید چیکار کنم؟

- نگران نباشین ، من واسه همین تماس گرفتم ، میخواستم بگم همسرتون رو از خونه بندازین بیرون ، اگه تونست برگرده


از خونه بندازینش بیرون !
:))



تاریخ : یکشنبه 23 فروردین 1394 | 12:42 ق.ظ | نویسنده : reza . | نظرات



تاریخ : یکشنبه 23 فروردین 1394 | 12:35 ق.ظ | نویسنده : reza . | نظرات

آقا امروز رفته بودم بیرون وارد تاکسی که شدم راننده تاکسی همچین با احترام برخورد کرد فک کردم تو تگزاسم!

بعد یه خانمه اومد نشست پیشم منم یه کم تکون خوردم تا اون بشینه بعد خانومه گفت بخخشد عزیزم که جابه جا شدی!

منو خواهرم مث این روانیا وایساده بودیم همو نیگا میکردیم!

خلاصه مردم هی احترام گذاشتنو هی شاد بودن تا وقتی رسیدیم خونه.

وقتی رسیدیم خونه به این نتیجه رسیدیم که احتمالا یارانه هارو ریختن که مردم انقد خوشحالن




تاریخ : یکشنبه 24 اسفند 1393 | 01:39 ق.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
تولدم مبارک

این چندمین تولد من است؟

و چندمین انبساط مجدد کائنات؟

این چندمین بارخلقت است؟

و چندمین انفجار سکوت؟

چندمین لبخند آفرینش؟

خورشید را چندمین بار است که میبینم؟

و پروانه ساعتها چندمین بار است که میچرخد؟

و ثانیه چندمین بار است که به احترام من برمیخیزد؟

چندمین بار است که مجدداً نفس میکشم؟

چندمین دم!؟

چندمین آن!؟

آه که من چقدر خوشبختم!

و جهان چه پرغوغاست

که بینهایتمین تولد من را جشن میگیرد

سلام

امشب تولدمه ناگهانی این سوالا امد تو

ذهنم

اگر جوابش رو می دونید بگید ممنون؟؟؟

مسولین رسیدگی کنند!!!




تاریخ : جمعه 22 اسفند 1393 | 12:04 ق.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
یه دختره دیشب بهم پی ام داد :
دختره:دلام.
من:سلام.
دختره: خویی
من:ممنون
دختره:چه خورا
میگم.چرا اینطوری پی ام میدی گوشیت خرابه؟
میگه نه دواغمو تازه عمل کردم o__O :|

ای اهل حرم میرو علمدار نیامد........ماشاالا سنگین سینه بزن :/



تاریخ : چهارشنبه 20 اسفند 1393 | 11:39 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
دیروز با دختره رفتیم بیرون بعد با کلی ذوق روکرد بهم گفت عزیزم بعد ازدواجم منو میبری بیرون گفتم خو گلم اگه شوهرت بزاره چرا که نه؟ نمیدونم چی داشت تو کیفش که اینقدر سنگین بود هرچی یخ میزارم رو سرم ورمش نمیخوابه..



تاریخ : یکشنبه 17 اسفند 1393 | 04:05 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
مردی به زنی گفت تو چقدر زیبا هستی. زن گفت کاش تو هم زیبا میبودی تا همین حرف را بهت میگفتم . مرد گفت اشکالی ندارد تو هم مث من دروغ بگو :))))



تاریخ : یکشنبه 17 اسفند 1393 | 03:56 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات

ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﮐﻮﻓﺘﻪ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺭﻭ ﺩﺭ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﯾﺎﺩﺩﺍشت ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ “ﯾﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﺖ ﺑﺮﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭ

 ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﯾﺪﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ “ﺳﺮﺕ ﮐﻼﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺍﺻﻠﯽ ﭘﺸﺖ ﻫﻤﻮﻥ ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯾﻪ ﮐﻪ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺑﻮﺩ

 ﺭﻓﺘﻢ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺩﺭﻭ ﮐﻨﺪﻡ ﭘﺸﺘﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ “ﯾﻪ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮ ﯾﺨﭽﺎﻟﻪ ﺯﯾﺮ ﻇﺮﻑ ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ

 ﻣﻨﻢ ﺣﺮﺻﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﯾﻪ ﻧﯿﻤﺮﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺧﻮﺭﺩﻡ

ﺑﻌﺪ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮ ﻇﺮﻑ ﻣﯿﻮﻩ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ

“ﻣﺎ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﺕ ﭘﯿﺘﺰﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺗﻮ ﻓﺮ ﺍﻣﺎ ﺍﮔﻪ ﻧﯿﻤﺮﻭ ﺧﻮﺭﺩﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﺮﺧﻮﺭﯼ ﻧﮑﻦ ﺑﺬﺍﺭ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﯾﻢ

ﺧﺪﺍﻭﮐﯿﻠﯽ ﻣﻦ ﺳﺮمو ﮐﺠﺎ ﺑﮑﻮﺑﻢ






تاریخ : دوشنبه 4 اسفند 1393 | 02:24 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات

دوستم رفته بود یخ بخره

یادش رفته بود پول ببره

فکر کرد که چه کار کنه

آخر به یه یخ دست زد وبه مرده گفت از این سردتر نداری

مرده هم گفت نه

اونم تونست در بره

=))




تاریخ : دوشنبه 4 اسفند 1393 | 02:12 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
هر وقت دلتون گرفت و غصه دار شدید، فقط یک لحظه تصور کنید تو فیلم تایتانیک،

 نقش جک و رز رو میدادن به فتحعلی اویسی و رابعه اسکویی :|



تاریخ : دوشنبه 29 دی 1393 | 06:33 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
به مامانم میگم چرا همش تو خونه دمپایی پات میکنی ؟؟ 

میگه : یه کابوی هیچوقت از اسلحش دور نمیمونه



تاریخ : دوشنبه 29 دی 1393 | 06:30 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
ﺍﺯ ﯾﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺭﺩ ﻣﯽﺷﺪﻡ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﻭ
ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺎﺩ
ﺍَﻓﮑــــــــــﺎﺭ ﺷﯿﻄﺎﻧﯽﺯﺩ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ
ﺳﻮﺳﮏ ﭘﻼﺳﺘﯿﮑﯿﻢ ﺭﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﯾﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺍﺯ
ﺟﯿﺒﻢ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻡ
ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﺵ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ
ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻨﯿﻦ , ﮔﻢ ﺷﺪﻡ!
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻫﻢ ﺯﻭﺩ ﺑﺎﻭﺭ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﮐﺠﺎ
ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻦ ﺑﺮﯾﻦ ؟
ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ : ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻏﺬ ﺁﺩﺭﺱ ﻧﻮﺷﺘﻪ !!
ﺑﻌﺪ ﺳﻮﺳﮑﻪ ﺭﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﮐﺎﻏﺬ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ
ﺩﺳﺘﺶ
ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﺟﯿﻐﯽ ﺯﺩ ﮎ ﮔﻮﺷﻢ ﺗﺎ 30 ﺛﺎﻧﯿﻪ
ﺳﻮﺕ ﺑﻠﺒﻠﯽ ﻣﯿﺰﺩ
ﺍﻭﻣﺪ ﻓﺤﺶ ﺑﺪﻩ ﮔﻔﺘﻢ : ﻫﯿﺴﺴﺴﺴﺴﺴﺲ
ﻓﺤﺶ ﻧﺪﻩ ﺯﺷﺘﻪ
ﮔﻔﺖ : ﺯﺷﺖ ...
ﮔﻔﺘﻢ : ﺧﻔﻪ ﺷﻮ ﻣﮕﻪ ﮐﻮﺭﯼ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯽ
ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﻣﺨﻔﯿﻪ ?!
ﯾﻬﻮ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪ ﮐﯿﻠﯿﭙﺴﺸﻮ ﺭﻭ ﺳﺮﺵ ﺗﻨﻈﯿﻢ
ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺟﺪﯾﯿﯿﯿﯽ ? ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ
ﻣﺨﻔﯿﻪ ? ﺩﻭﺭﺑﯿﻨﺘﻮﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﻣﻨﻢ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭﻭ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ : ﺩﺳﺖ
ﺗﮑﻮﻥ ﻧﻤﯿﺪﯼ ﺑﺮﺍ ﺩﻭﺭﺑﯿﻨﻤﻮﻥ ؟
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮎﻩ ﻧﯿﺸﺶ ﺗﺎ ﺑﻨﺎﮔﻮﺷﺶ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ
ﺑﺮﺍ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺩﺳﺖ ﺗﮑﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ !!
_ ﺧُـــــــــــــــــﺪﺍﯾﺎ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺁﻓﺮﯾﻨﺶ
ﺩُﺧﺘﺮﺍ ﺍﺯﺕ ﻣﻤﻨﻮﻧﯿــــــــــــــﻢ



تاریخ : جمعه 19 دی 1393 | 10:29 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات

سلام

امشب داشتم یه آهنگ گوش میدادم دلم نیومد برا شما نزارم

یه اهنگ کردی هست از کوروش یغمایی

امیدوارم دوست داشته باشین

 
 


تاریخ : جمعه 12 دی 1393 | 10:37 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات



تاریخ : پنجشنبه 11 دی 1393 | 10:30 ق.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
10سال بعد…
مامان فردا جلسه اولیا مربیاست
معلممون گفته همه بچه‌ها با مامان باباشون بیان!
نه پسرم من نمی رم!
چرا؟
آخه ناظمتون دوست پسر دوران دبیرستانم بود.
مدیرتون هم بچه محلمون بود هی تیغش می زدم!
بابای اشکان دوستتم باهاش دوست بودم.
به بابات بگو بره!
مامان بابایی میگه: اگه خانوم معلمتت بفهمه من باباتم مردودت می کنه 



تاریخ : چهارشنبه 10 دی 1393 | 10:24 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات


دختره ۹ سالشه پست گذاشته سیگار یا ماشه ؟!
امشب کدوم رو بکشم ؟!!!
من همسن این بودم چوب میزاشتم لای پام بعنوا ن اسب پیتکو پیتکو میکردم
تا یه هفته عرق سوز بودم
:lol:




تاریخ : دوشنبه 8 دی 1393 | 02:50 ق.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد......
دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟
گله هارابگذار!
ناله هارابس كن!

تابجنبیم تمام است تمام!!
مهردیدی كه به برهم زدن چشم گذشت....
یاهمین سال جدید!!
بازكم مانده به عید!!
این شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نیست كه نیست!!

زندگی گاه به كام است و بس است؛
زندگی گاه به نام است و كم است؛
زندگی گاه به دام است و غم است؛
چه به كام و
چه به نام و
چه به دام...
زندگی معركه همت ماست...زندگی میگذرد...

زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز...
زندگی لحظه بیداری ماست زندگی میگذرد



تاریخ : یکشنبه 30 آذر 1393 | 09:10 ق.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮﻩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻗﻠﯿﻮﻥ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻩ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﯿﺪﺍﺩﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ...................




ﺑﻌﺪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺳﺮﯾﻊ ﺍﻧﮕﺸﺘﺸﻮ ﮐﺮﺩﻩ ﺗﻮ ﺣﻠﻘﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﭘﯿﻮﻧﺪﻭﻣﻮﻥ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﻋﺸﻘﻢ !!......
ﺷﻮﻫﺮ ﮐﻤﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ؟ﮐﻢ ! (-_-)



تاریخ : شنبه 15 آذر 1393 | 12:28 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات

ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻮم هایی ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺳﺮ ﺗﻪ ﯾﮏ ﮐﺮﺑﺎسن

ﻧﺎﻣﻮﺳـــــــﺎً

ﻭﺍﺳﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﺒﺎﺱ ﻗﺎﺩﺭﯼ ﺑﺎ برد پیت ﯾﮑـــــــﯿﻪ ! ؟

اگه آره ، بگین ما الکی انقدر باشگاه نریم !!!!





تاریخ : پنجشنبه 13 آذر 1393 | 10:02 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات

ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ

ﺍﻓﺴَﺮ ﮔﻔﺘﻪ ﯾﻪ ﮔﺎﺯ ﺑﺪﻩ !

.

.

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﻓﻘﻂ ﯾﻮﺍﺵ ﺑﮕﯿﺮ ﮐﻪ ﺭﻭ ﻟﭙﻢ ﺟﺎﺵ ﻧﻤﻮﻧﻪ

ﺯﻭﺩ ﮐﺒﻮﺩ ﻣﯿﺸﻪ !

..

ﺍﺳﯿﺪ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﺘﻮﻥ




تاریخ : پنجشنبه 13 آذر 1393 | 04:15 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
روزی دیگر 
.
.
.
.
.
.
.




تاریخ : چهارشنبه 12 آذر 1393 | 11:13 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
دقت کردید پسرا و دخترا تا وقتی با هم خوبن به هم میگن :
دیونه ، غلط کردی ، بیشرف ، کثافت ، خُل و ...
به محض اینکه دعواشون میشه میگن :
.
.
شما خودت فرمودی ، نخیر آقای (خانم) محترم ، حضرتعالی ، منظورتون چی بود ، هر جور میلتونه ، خواهش میکنم و ...
کلا" این چه فازی محسوب میشه ؟؟؟ 



تاریخ : چهارشنبه 12 آذر 1393 | 11:01 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
اُوُنقَد نــــــــــــاراحَتـــــَم کـــــــِــه...... 
.
.
.
.
.
عَکسِ کارتّ مِـٍــــلـی هیـِچ دختری شادَم نِمی کُنهِ !



تاریخ : چهارشنبه 12 آذر 1393 | 08:04 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات
سلامتیه اون دختری که تو اتاقش سیگار میکشید، 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

صدای اهنگو زیاد کرد که بوش نره بیرون 
نخند براش دعا کن


تاریخ : سه شنبه 11 آذر 1393 | 10:48 ب.ظ | نویسنده : reza . | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

.: Weblog Themes By Theme98.com :.